" خود شب "
چه ها بگذشت بر ما از شب دَیجور
فراز کشتزار آسمان کور
وزد تاریکی انبوه،میان جنگل اندوه
نگه کن قله اسپید نور از دور
گشاید در سکوت قلب های بسته بر یخ راز و گوید باز
هوای وحشیش تار است و وحشت زا
صدای اره می سوزد درختان را
و ما هم صحبتیم هر شب بهم آهسته در نجوا
سر اندر چاه ماه پنهان
نگاریم بر لبان انگشت، گوییم هیس و پاییم تا
گدازد شب، غبار کور تاریکی رود پشت سیه کوهی
زداییم از تن این ذهن و بر رانیم هر کهنه فسانی را که برخوانند زآنی که رسد از راه چون عیسا، رود بر قایق آن ماه
نگه کردیم و گفتیم هان، بهشت جاودان است آن
میان قله تزویر ،گرفته رهزنان ماوا
و گفتیم راه بگشاییم سوی ساحل صبح سپید نور
سوار قایق توفان که رفته دور و رفتم دور.
#خرم سعیدی تابستان ۹۹ - شهریار
نوع مطلب :
برچسب ها :
خود شب، شعر نیمایی خرم سعید، خرم سعیدی،
لینک های مرتبط :
برچسب:
نویسنده: الینا دادخواه